جشن تولد آیینه هاست.دل تنگی نمی کنم.فقط نمی توانم سر خودم کلاه بگذارم و دل خوش باشم که گفته ام که دوستش دارم.خیلی خنده دار است که تو در هوای او باشی و او هم در هوای سر بی خیالی.دل تنگ او نباشد و تو را نخواهد و حتا دل سوزی پیشین و بی قرار شدنش که "هی فلانی خبری از تو نیست" را نداشته باشد.دلم برای این همه احساس پرپر می سوزد.دلم برای غروری که شکست... برای رازی که گفته شد و سودای عاشقانه ای که هنوز مرا دچار کرده...
من هنوز روی حرفهایم ایستاده ام.آی تو که آشناتر از من با منی.فراموش نکن.بدان! آن که تو را دوست می دارد، هیچکس را چون تو دوست نداشته است.تنها و تنها به چشمهای تو ای خاتون قجری رویاهای همیشه ام و تنها و تنها به غرور تو شیفته شده است دلم. باورم کن. که برای روزهای سخت محتاج توام.بی اعتنائی هایت خفه می کند تن زخم خورده ی احساسم را.
حرفی...حدیثی...چیزی بگوی.به قول آن مرد عشق واندیشه؛ احمد شاملو :چیزی بگوی پیش از آن که در اشک غرقه شوم.من محتاج توام.من به عاشقانه ی حرفهای تو محتاجم.تسلا بده این قلب رنجور درد کشیده را.بپذیر جان آشفته ام را.من به رسمیت شناختن هویت احساسم محتاجم.این را مردی می گوید که تو را تا آخر عمر بی دریغ دوست خواهد داشت.وصلت شور انگیزمان را نوید بده؛ ترانه بی بدیل آفتاب یاس و آیینه و معراج عاشقانه ی شاپرکها...!
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:43  توسط خورشیدک
|
من زنده ام.اما صدایم گرفته.هیجان دارم.بی جواب مانده ترین پرسش این برهوتم.می شود که نگوید و نخواهد و نبیند؟ مگر آدمیزاده فراموشکار است.گفت می دانستم به این جا می رسد.من هم می دانستم.من پشیمان نیستم.به انتخاب خودم در این نقطه قرار دارم...باور کن مرا، در این قحطی دوست داشتن.من هنوز در پی توام.نایافته ای که هرگز مرا نمی خواهی و من در پی تو در رویا و آرزو غوطه می خورم.کاش می دانستی که من تا چه حد به تو وابسته ام.به آن خطوط مصمم و مغرور نگاه.به آن تلاقی همیشگی دیدها.کاش می دانستی...من هنوز زنده ام.من تا ما شدن تو را رها نخواهم کرد...
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:17  توسط خورشیدک
|
نمانده حرفی و حالی.
تمام شد.تمام.
تمام شور نوشتن.
تمام لذت فردا.
تمام حرفهای نگفته.
دگر امید رهایی ز بند تو نیست.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 17:33  توسط خورشیدک
|
سلامش حرف دارد.خداحافظی اما...عطر پراکنده ای ست در هوا.بوی شقایق و ناب تر از آن بوی شرم بي دريغي كه مدهوشت مي كند.دست و دلت مي لرزد.نكند نخواهد و نبيند و نگويد...نگفتنش را غمي نيست.به شيوه خاتونهاي قجري با آن ابروها و چشمهايي كه رنگ ديوانه كننده اش قرعه زده است دلت را...به نام چه كسي قرعه زده اند نمي دانم.اما.اما.من تباني كرده ام.با سكوت.با حرف نگفته ي عاشق در التهاب لحظه هاي بي غش دلمردگي.حرامم باد لذت چشم به چشم شدنت...اگر آدميزادي بتواند ببيند شيدايي اين نگاهها را و زنده بماند.بزن زخمه بر زخم دلدادگي.خداحافظي اش با همه همين است.من اما ديده نمي شوم.به رخصت نام پدر،خاموش مي شوم..خاموشي طريقت ماست.سوختن و ساختن.بر تل ترانه نشستن و زيستن در هواي ابهام.مگر مردي پيدا شود و رازهاي دلم را عيان كند.من شيفته ام و سوختن مرام شيفتگان است.نمي گويم محض خنده.مي گويم تا متنبه شود دلم.كه پايت بماند.فراموشم نكن...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:0  توسط خورشیدک
|
اعتراف به عادت کردن.می خواهم اعتراف کنم که عادت کرده ام.به این که یکی بیاید.بعد چشم انتظاری بکشی.گاهی اوقات پایش را نگذارد در این سرا.شاملو جایی در شعرش از کسانی می نالد که خنده را بر لبان جراحی می کنند. بعضی حرفها وارداتی نیستند.باید انگیزه اش باشد.روابط یک طرفه آدم را به مسلخ می برند.روزگار بنی بشر را تلخ می کنند.باید دوست بداری تا دوستت بدارد.اگر نخواهی به زور نمی توان وارد گود بازی شد٬ گود بازی سرسپردگی و شیفتگی. من شاید آرامش را مدیون کسی باشم.اما نمی شود روی خطوط قرمز قدم برداشت.باید حرفت را بزنی...من حرفم را خواهم زد.به قول آن شاعر فرانسوی:می خواهم با تو آن کنم که بهار با شکوفه های گیلاس.
صراحت.بی پروایی... راز مگویم را با تو در میان می گذارم.آری با توام.تویی که مرا به خود دچار کردی...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 16:56  توسط خورشیدک
|
شاپرک گوشه ای ایستاده بود.غبار چهره اش را پوشانده بود.چهره پدر را می نگریست.چین برداشته بود.افسرده ی بی مادری .مدیون و شیفته ی مادری که دوست داشتنش از تقدس آیینه ها نشات می گیرد.عینکش را جا به جا می کند... دلم٬ یک دنیا آسمان می خواست تا ببارد.تا ابرهایش مسیر باران را برایم نشان بدهند.شاپرک چشمهایت را پاک کن.سپیدی آسمان٬ ودیعه ای برای چشمان تو...! بالهایت را فراموش نکن.
پدر در آغوشش می کشد.زخمهای جانش را به گرو می گذارد تا مامن آرامش را در او بیابد.با شوری اشکها در هم می آمیزد٬ گلبوته های نجابتش.این تفسیر مهر بسیط پدرانه است.شاپرک جان تسلیت.تمامی یاسهای جهان همدل غمهایت!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 19:31  توسط خورشیدک
|
بعضی آدمها بعضی وقتها اشتباهات شیرینی می کنند.مثلن نظر اشتباهی می گذارند و یا زنبور کوچولوی کس دیگری را که ۵ سال بیشتر ندارد؛ به جای من اشتباهی می گیرند. شاید من شبیه زنبورم و یا شاید هم شبیه به عسل شدم نه از رنگ و رو پریدگی و زردی... شاید از شیرینی...
خدا همه ی بنده هاشو ببخشه..مخصوصن اونا که فکر می کنن من شبیه زنبورم!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:52  توسط خورشیدک
|
شاید این از عمیقترین وسوسه هایی باشد که انسان به آن گرفتار شده باشد و چوبش را هم خورده باشد:غرق شدن در وادی معنا...
یعنی دلهره ی مدام.کی کگور نظریه ای دارد به نام "دلهره ی ابراهیم"؛ که در حقیقت از دلهره ای تاریخی می آید که در ابراهیم وجود داشت تا موسمی که در دو راهی جهان انتظار فرزند را به مسلخ بسپارد و یا نه.من نیز گرفتارم.دلهره ای تمام عیار از نتوانستن.مانند شاخه ای که فصل شکستن برای خزان ترانه بگوید.من نمی دانم چه کنم.به هر روی من این دلهره را دوست دارم.این ترس از دست دادن را.حتا اگر روحیه ام را به آتش بکشد،شیرین است...شکیبایی می کنم ای دلهره ی دوست داشتنی.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 18:9  توسط خورشیدک
|
من خسته نیستم.مضطربم.دلم دلهره دارد٬ طوفانی ست و بر سر و سینه می زند.بعضی وقتها آدم می ایستد روبروی مجسمه ی دانشجوی متفکر٬ روبروی d و چشم می دوزد در نگاهها.گاهی دنبال کسی می گردی.نگاهی آشنا.غریبه ای که زیر بار این همه دلدادگی کمر خم نکند و زلال آب را با چیزی عوض نکند.شوری٬ ترانه ای و ...
حرمتت را پاس می دارم فاتح تمام چکادها.تو آغاز ثانیه را معنا دادی...
من از شعر پر می شوم.پر از کوچ٬ رفتن و گم شدن... توصیه های سلامتی عاقلان را فراموش می کنم و بر خلاف عرف و "آنچه دیگران خواهند گفت" و " دیگران چه می گویند" دلم را به دریا خواهم زد.آخر من که فرزانه و فرهیخته نیستم. نیستم.من شیفته ام.ساده و بی غش و شیدا.
ستاره ی هالی همان شاپرک است.البته دیر یاب بودن چیز بدی نیست.ستاره و شاپرک هر دو پر از شور پریدنند و پر از حرفهای صامت.بیانیه ی خاموش .لبهایی که انزوای آدمیزاده را برنمی تابند...خوش باشی پرنده ی روزهای شاد.
یادمان نرود که گلدانهای رویش٬ سرسبزی خود را مدیون مراقبت بی بدیل آفتابند.مدیون خورشیدک...
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:33  توسط خورشیدک
|
شاپرک قصه های قدیمی، قرارنشد که از در به دری سخن بگویی.از رفتن و گم شدن و هیچگاه باز نیامدن.مثل دختر بچه ای که لالایی های مادرانه را از یاد برده است.ما آدمهایی ناهمواری هستیم که پشت پرده روابطمان بوی گل یاس می دهد.تا حالا گل یاس را بو کرده ای.مست آن بو شده ای.یادت برود کجایی و از کجا آمده ای...
مثل تابلوهای کلاسیک که پر از ابهت شاعرانه ی نقاشند.تفاخر وغرور نقاش در آنها به چشم می خورد.زندگی هم پر از نقاط ابهام است.پر از حرفهای نگفته.پر از نشدنها ونرسیدنها.پر از شادمانیهایی که تو فقط خبر داری و لذت می بری و بقیه بی خبرند از این همه اوهام و ابهام.تو غرقه ی این همه زیستن نباید و نباید و نباید که به مرگ فکر کنی...!
آدم موجود غریبی ست.اعمال عجیب وغریبی که نهایت زیبایی آنها در این است که تو تنها کسی باشی که آنها را می دانی.
شاپرک بالهایت را آماده پرواز کن.ترمیمشان کن.هی یادت نرود که همه ترانه ها یک مقصد نهایی دارند.از من و تو و تمام آدمهای اطرافت و تمام دغدغه هاشان همین مه آلودگی باقی می ماند و بس...
نوعی مه آلودگی شیرین در روابط که افقهای دور دست را روشن خواهد کرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:19  توسط خورشیدک
|